572.از کتاب هایی که می خونم

درخواست حذف این مطلب
یکی از اتفاقات خوب سال گذشته، شروع رفاقتم با فیدیبو بود. قبل اون با تجربه ی خوندن چند نسخه ی پی دی اف، ارتباط خوبی با کتاب الکترونیکی نداشتم و اگه کاغذ کتاب رو لمس نمی خوندنش بهم نمی چسبید! اما یه شب طی صحبتی که تو خونه ی مامان در این مورد شد، برادر بزرگه و برادر کوچیکه کلی از فیدیبو تعریف این که کتابای خوبی داره با تخفیف های خوب، که خوندنشون به خاطر قابلیت تنظیم فونت و صفحه بندی راحته و فرق داره با نسخه های پی دی اف، که کتاب همیشه و همه جا در دسترسه و خوندنش راحت... و از اون جا که این حرفا رو داداش بزرگه می زد که قبل ها چندان اهل کتاب خوندن نبود، منم تشویق شدم از اهالی فیدیبو بشم، شهر کتاب های الکترونیکی!به خاطر همین اتفاق خوشایند، سال گذشته بیشتر از همه ی سال های اخیر کتاب خوندم. کتاب های مورد علاقه ام رو موقعی که تخفیف می خوردن با قیمت مناسب می یدم و چون همیشه در دسترسم بودن سریع می خوندمشون. بخش بیشتر لذت بخش ماجرا هم این بود که دیگه می تونستم شبا تو رختخواب با خیال راحت کتاب بخونم. اون قدر بخونم تا چشمام سنگین بشه بعد خیلی راحت گوشی رو بذارم زیر بالش و غش کنم! کاری که به خاطر مسأله ی وم حضور چراغ نمی شد با کتاب کاغذی انجام داد!اولین کت که به این شکل خوندم «مردی به نام اُوِه» بود از یه وبلاگ نویس سوئدی به اسم «فردریک بکمن». یه داستان تأثیر گذار فراموش نشدنی که به خاطر شخصیت پردازی قوی و انتقال عمیق احساسات همیشه تو ذهنم می مونه. از همون جا این جناب وبلاگ نویس رفت تو لیست نویسنده های محبوبم و دو تا رمان دیگه هم ازش خوندم. «بریت ماری این جا بود» رو زمستون پارسال خوندم و «مادربزرگ سلام رساند و گفت متأسف است» رو که از جشنواره ی نوروزی یده بودم، دو روز پیش به مناسبت روز تولدم شروع و همین یک ساعت پیش تموم! حالا می خوام یه کم از ویژگی های داستان های بکمن بگم و شما رو هم تشویق کنم به تجربه ی خوشایند و لذت بخش خوندنشون: مهم ترین ویژگی نوشته های «فردریک بکمن» از نظر من شخصیت پردازی خیلی قویه. یعنی با وجود این که شخصیت اصلی داستان ویژگی های خاص و متفاوتی داره و یه جورایی اعصاب د کنه، اما طوری باهاش همراه می شی که باهمه ی تفاوت ها و رو اعصاب بودنش، می پذیریش و حتی بهش حق می دی! احساسات عمیقی که تو این داستان ها وجود داره. عشق، ترس،نفرت، غم... و همه ی اینا این قدر ملموس و واقعی بیان شدن که برای خواننده به راحتی قابل درکن.پایان خوش، البته نه از نوع فارسی گونه اش! آ داستان ها شخصیت اصلی بعد پشت سر گذاشتن یه سری اتفاقات به یه نوع نگاه متفاوت به زندگی می رسه و احساسات و عادت هاش به طرز خوشایندی تغییر می کنه ،جوری که موقع خوندن صفحات آ همه ی این داستان ها اشکم دراومد بدون این که موقعیت گریه دار و غمگینی وجود داشته باشه!!!
این نکته هایی بود که به نظر من اومد و البته بگم اگه از اون دست آدم هایی هستین که فقط با داستان های پرماجرا و هیجان انگیز حال می کنین، احتمالا این کتاب ها به نظرتون جذاب نمیان! چون بیشتر از این که ماجرا محور باشن، شخصیت محورن.
دارم فکر می کنم از این بعد گاهی راجع به کتاب هایی که خوندم ودوستشون داشتم بنویسم. نظرتون چیه؟

572.از کتاب هایی که می خونم

درخواست حذف این مطلب
یکی از اتفاقات خوب سال گذشته، شروع رفاقتم با فیدیبو بود. قبل اون با تجربه ی خوندن چند نسخه ی پی دی اف، ارتباط خوبی با کتاب الکترونیکی نداشتم و اگه کاغذ کتاب رو لمس نمی خوندنش بهم نمی چسبید! اما یه شب طی صحبتی که تو خونه ی مامان در این مورد شد، برادر بزرگه و برادر کوچیکه کلی از فیدیبو تعریف این که کتابای خوبی داره با تخفیف های خوب، که خوندنشون به خاطر قابلیت تنظیم فونت و صفحه بندی راحته و فرق داره با نسخه های پی دی اف، که کتاب همیشه و همه جا در دسترسه و خوندنش راحت... و از اون جا که این حرفا رو داداش بزرگه می زد که قبل ها چندان اهل کتاب خوندن نبود، منم تشویق شدم از اهالی فیدیبو بشم، شهر کتاب های الکترونیکی!به خاطر همین اتفاق خوشایند، سال گذشته بیشتر از همه ی سال های اخیر کتاب خوندم. کتاب های مورد علاقه ام رو موقعی که تخفیف می خوردن با قیمت مناسب می یدم و چون همیشه در دسترسم بودن تند و تند می خوندندمشون. بخش بیشتر لذت بخش ماجرا هم این بود که دیگه می تونستم شبا تو رختخواب با خیال راحت کتاب بخونم. اون قدر بخونم تا چشمام سنگین بشه بعد خیلی راحت گوشی رو بذارم زیر بالش و غش کنم! کاری که به خاطر مسأله ی وم حضور چراغ نمی شد با کتاب کاغذی انجام داد!اولین کت که به این شکل خوندم «مردی به نام اُوِه» بود از یه وبلاگ نویس سوئدی به اسم «فردریک بکمن». یه داستان تأثیر گذار فراموش نشدنی که به خاطر شخصیت پردازی قوی و انتقال عمیق احساسات همیشه تو ذهنم می مونه. از همون جا این جناب وبلاگ نویس رفت تو لیست نویسنده های محبوبم و دو تا رمان دیگه هم ازش خوندم. «بریت ماری این جا بود» رو زمستون پارسال خوندم و «مادربزرگ سلام رساند و گفت متأسف است» رو که از جشنواره ی نوروزی یده بودم، دو روز پیش به مناسبت روز تولدم شروع و همین یک ساعت پیش تموم! حالا می خوام یه کم از ویژگی های داستان های بکمن بگم و شما رو هم تشویق کنم به تجربه ی خوشایند و لذت بخش خوندنشون: مهم ترین ویژگی نوشته های «فردریک بکمن» از نظر من شخصیت پردازی خیلی قویه. یعنی با وجود این که شخصیت اصلی داستان ویژگی های خاص و متفاوتی داره و یه جورایی اعصاب د کنه، اما طوری باهاش همراه می شی که باهمه ی تفاوت ها و رو اعصاب بودنش، می پذیریش و حتی بهش حق می دی! مسأله ی بعدی احساسات عمیقی هست که تو این داستان ها وجود داره. عشق، ترس،نفرت، غم... و همه ی اینا این قدر ملموس و واقعی بیان شدن که برای خواننده به راحتی قابل درکن.پایان خوش، البته نه از نوع فارسی گونه اش! آ داستان ها شخصیت اصلی بعد پشت سر گذاشتن یه سری اتفاقات به یه نوع نگاه متفاوت به زندگی می رسه و احساسات و عادت هاش به طرز خوشایندی تغییر می کنه ،جوری که موقع خوندن صفحات آ همه ی این داستان ها اشکم دراومد بدون این که موقعیت گریه دار و غمگینی وجود داشته باشه!!!
این نکته هایی بود که به نظر من اومد و البته بگم اگه از اون دست آدم هایی هستین که فقط با داستان های پرماجرا و هیجان انگیز حال می کنین، احتمالا این کتاب ها به نظرتون جذاب نمیان! چون بیشتر از این که ماجرا محور باشن، شخصیت محور هستن.
دارم فکر می کنم از این بعد گاهی راجع به کتاب هایی که خوندم ودوستشون داشتم بنویسم. نظرتون چیه؟

565ّ مبارک بادت این سال و همه سال

درخواست حذف این مطلب
بامداد امروز بعد دوازده ساعت تو جاده بودن رسیدیم خونه و از صبح مشغول کارم. جابجا وسایل، جمع و جور و لباس شستن.قبل سفر با شازده قرار گذاشته بودیم جوری برگردیم که روز اول عید تهران باشیم. هیچ وقت دوست نداشتم کل تعطیلات عید رو سفر باشم و دید و بازدیدها و دور همی های فامیلی رو از دست بدم. بس که تو طول سال همه گرفتارن و فرصت رفتن به خونه فامیل ها پیش نمیاد، این سالی یه بار رو باید غنیمت دونست! تو سال های اخیر یه جورایی حریص تر شدم به این دورهمی ها. یه ترس و نگرانی ته وجودمه به خاطر از دست رفتن جمع های فامیلی و رفتن بزرگ تر ها به رحمت خدا. وقتی مقایسه می کنم می بینم سال های اول ازدواجم این قدر حجم مهمونی ها و دید و بازدید های سال نو زیاد بود که ما باید ناهار و شام روز اول سال رو بین خونه مادربزرگ های خودم و شازده نوبتی می کردیم! بعد هم از خونه ی این بزرگ فامیل به اون خونه ی اون یکی، تا شب که خسته و کوفته بر می گشتیم خونه! اما بعد مادربزرگ های شازده از دست و پا افتادن و مهمونی های شام و ناهارشون برچیده شد، چهار سال پیش یکی شون از دنیا رفت و دو سال پیش یکی دیگه. تابستون امسال آقا جونم به رحمت خدا رفت که روز اول عید جاش تو دورهمی فامیلی مون خیلی خالیه... نمی دونم خاصیت بالا رفتن سنه یا دیدن و لمس جای خالی این همه عزیز از دست رفته که دلم می خواد از تمام فرصت های کنار هم بودن بیشترین استفاده رو ببرم، که دید و بازدیدهای عید علی رغم این که گاهی خسته کننده می شه ، برام خیلی مهمه. امشب رو شازده خواسته برای سال تحویل و شام شب عید بریم خونه ی پدرش و با وجود خستگی سفر و کارهای بعدش که از هنوز از تنم درنیومده قبول . فردا رو همراه با بقیه ی فامیل می ریم خونه مادربزرگ هام. حالا درسته که مثل دوران بچگی، عید اون همه شوق و ذوق تعطیلی و لباس نو و عیدی گرفتن رو نداره اما به خاطر فرصتی که برای بیشتر با هم بودن بهم می ده،برام شیرین و دوست داشتنیه!
+ با آرزوی سالی که برای همه مون پر باشه از حال خوش و خیر و برکت. به امید این که سال پیش رو، سال محقق شدن وعده ی بزرگ الهی باشه...
++ روز اول سال نوی امسال با شهادت هادی (ع) مقارن شده. موقع دید و بازدیدها احترام این روز رو نگه داریم.

551. چهار سالگی

درخواست حذف این مطلب
امروز برای خانم کوچولو از خاطرات چهار سال پیشم گفتم، از روز به دنیا اومدنش. با دقت و علاقه همه ی حرفام رو گوش داده و مرتب سؤال پرسیده. که چه قدری بوده، چه جوری گریه می کرده، چی می خورده و ... اون وسط از خاطرات روز تولد گل پسر هم تعریف . از این که شب اول تو بیمارستان قشنگ و آروم خو د، بر ع خانوم کوچولو که تا صبح گریه کرد و نذاشت تو اتاق هیشکی چشم رو هم بذاره!خاطره تعریف و بچه ها ذوق و دل من غنج رفت از به یاد آوردن اون همه حس ناب و قشنگ!

503. هم شاگردی سلام

درخواست حذف این مطلب
ساعت هفت صبح، با گل پسرِ مرتب و اتو کشیده، پیاده راه افتادیم سمت مدرسه. تو راه انواع و اقسام بچه مدرسه ای در اندازه و مدل های مختلف رو دیدیم که هر کدوم به یه سمت می رفتن! ورودی مدرسه رو گلدون چیده و دم مدرسه رو آب پاشی کرده و پلاکارد زده بودن. همه چیز آماده برای شروع سال تحصیلی!گل پسر که وارد مدرسه شد، من یه کم کنار در تو اون حال و هوای اول مهر موندم و مشغول تماشا شدم که از بلندگو سرود هم شاگردی سلام پخش شد. این قدر حس نوستالوژیک عمیقی داشت که یهو بردم به بیست و سال پیش، تو حیاط دبستانی که اون زمان می رفتم و حالم کلا عوض شد! حالا نه این که دلم برای مدرسه تنگ بشه یا هوس کلاس و درس بیافته به جونم، صرفا یه تجدید خاطره بود و من خوشحالم که دیگه نباید برم مدرسه!

499. هشت

درخواست حذف این مطلب
از چیزای به نظر من مس ه و بیخودی که تو سال های اخیر باب شده و به کمک اینستاگرام روز به روز گسترده تر و مفصل تر هم می شه، جشن تولدهای تجملاتی و فوق تجملاتی بچه هاس. از تم تولد و لباس های خاص، میز تولد و کیک های گرون تومنی فوندانت ، میز شام با کلی غذاهای جورواجور تا چیزایی مثل پرنسس تولد که تازه تره و مدتیه جزء آپشن های شرکت های خدمات جشن تولد اومده و عبارته از یه دختر تر گل ورگل که با آرایش کامل و لباس پف پفی ، بین بچه ها تو جشن تولد می چرخه و دکور ع ها می شه! اگه به اون بچه ی کوچولویی که این مراسم باشکوه که گاهی در حد یه عروسیه به افتخار ایشون برگزار می شه باشه، که درکی از این همه تزیین و تجمل و ریخت و پاش نداره و چه بسا از این همه شلوغی خسته و کلافه هم بشه! پس در واقع این همه زحمت و هزینه فقط برای دل پدر و مادر بچه اس و بعضا به رخ کشیدن و چشم و هم چشمی و کم نیاوردنشون از بقیه، که از جشن تولد به جشن های دیگه ای مثل جشن دندونی و جدیدا جشن از پوشک گرفتن(!) هم گسترش پیدا کرده!من به شخصه هیچ وقت چنین جشن های سختی برای بچه هام نگرفتم! تولد رو هر سال داشتن اما در نوع عادی و کاملا عقب مونده از مد روز! هدف این بوده که خانواده ها دور هم جمع بشن و به بچه ها خوش بگذره پس واقعا نیازی به این همه تجمل و تکلف نبوده!امسال برای جشن تولد هشت سالگی گل پسر هیچ برنامه ای نداشتیم! شازده گفته بود اصلا حال و حوصله ی مهمونی نداره و به گل پسر پیشنهاد داده بود به جای مهمونی تولد _ که گل پسر از اول تابستون حرفش رو می زد_ بریم شمال که اونم نشد.دیروز که قرار هفتگی مون بود برای رفتن به خونه ی مامان، وقتی رسیدیم و ناهار خوردیم، من یهو به ذهنم رسید که می شه امشب که شب تولد گل پسره و همه این جا دور هم جمعیم، یه کیک بگیریم و یه نیمچه جشن تولد تا گل پسر قند عسلمون شاد بشه! به شازده تلفن و گفتم شب زودتر بیاد و کیک و کلاه تولد و بادکنک ب ه و اگه تونست هدیه. بعد هم تازه نشستم به سرزنش خودم که وقتی دیده بودم بچه ام این همه وقته منتظر تولدشه و براش ذوق داره، چرا زودتر فکر ش رو نکرده بودم، چرا از قبل هدیه ن یدیم، چرا وسایل تزیینی تولد رو از خونه نیاوردم و غیره و ذلک!شازده نزدیک ده شب بود که با کیک و چند تا کیسه بزرگ رسید خونه ی مامان. دور از چشم گل پسر کیسه ها رو ازش گرفتم و بردم تو بالکن و کیک رو گذاشتم تو یخچال. شام که خوردیم، برادر کوچیکه همه ی بچه ها رو برد تو اتاق سرشون رو گرم کرد و ما تند تند بساط تولد رو به پا کردیم! کیک و شمع هشت رو گذاشتیم و کلاه های تولد رو دورش چیدیم، بادکنکا رو باد کردیم و مثل بچگی ها مالیدیم به موهامون تا به دیوار بچسبه، برف شادی رو آماده کردیم و چراغ ها رو خاموش و بعد گفتیم بچه ها از اتاق بیان بیرون: گل پسر، خانوم کوچولو و سه قلوهای داداشم. و بچه ها حس هیجان زده شدن! کلی دست زدیم و جیغ کشیدیم و تولد مبارک خوندیم! تمام بادکنکا رو با شعله ی کبریت و پ روشون تر دیم! شازده که واسه همه ی بچه ها هدیه یده بود کادوهاشون رو داد. ع و گرفتیم _با لباس های تو خونه ای!_ کیک خوردیم و خلاصه این تولد یهویی و بی برنامه ی قبلی، کلی باحال از کار دراومد و خیلی هم بهمون خوش گذشت. گل پسر هم از نتیجه راضی بود شکر خدا!مطمئنم اگه از اون جشنای مفصل جینگولی گرفته بودم به هیچ کدوممون این قدر خوش نمی گذشت!

495. عید شما مبارک!

درخواست حذف این مطلب
این همه مطلبی که این روزا راجع به بزرگداشت عید غدیر، ویژه برگزار ش و اهمیت اطعام تو این روز از زبان ائمه و علما در فضای مجازی منتشر می شه، آدم رو سر ذوق میاره! ترغیبت می کنه که حس به خودت برسی تا روز عید شیک و خوشگل باشی، که سهیم بشی تو برنامه های اطعام نیازمندان در روز عید، برای برنامه ریزی دیدار سادات فامیل...
عیدتون خجسته و مبارک!

481.صبح دل انگیز!

درخواست حذف این مطلب
صبح بعد از این که گل پسر رو راهی کلاس فوتبال می کنم، پنجره رو باز می کنم تا هوای خونه عوض بشه و پتو و بالش میارم روی مبل تو هال که خنک تره و کم نورتر یه کم بخوابم . شب ها که دیر می خو م و بعد از ظهرها هم با وجود سر و صدای بچه ها نمی شه خو د، تنها فرصت خواب صبح هاس که سعی می کنم هیچ جوره از دستش ندم!چشمام تازه گرم شده که یه وانتی توی کوچه صدا می زنه: «سبزی تازه، پیاز، سیب زمینی...» غلت می زنم و صبر می کنم صدا قطع بشه تا به بقیه ی خوابم ادامه بدم. این بار دارم خواب می بینم که یه صدای بلندتر تو کوچه می گه: «آهن آلات، ضایعات، لوازم منزل، یداریییییییییم»! با کلافگی خودمو جابجا می کنم و سعی می کنم دوباره بخوابم که یه وانتی دیگه از پشت بلند گو می فرمایند: «خیار و موز و زردآلو، گیلاس داریم با آلبالو»!!!! ایشون طبع شعر هم دارن گویا! اصلا قصد ناامید شدن ندارم که تلفن زنگ می خوره. از این تماس های تبلیغاتی روی اعصاب و من با خونسردی تلفن رو قطع می کنم! چشمامو می بندم و با خواب کلنجار می رم که دیلینگ زنگ واحدمون رو می زنن از چشمی نگاه می کنم، یه دستی به موها و لباسم می کشم و درو باز می کنم. خانم همسایه روبروییه و می خواد بدونه اسم مدیر جدید ساختمون چیه و تو کدوم واحده. بعد هم سر درد دلش باز می شه که یکی از همسایه ها موقع وج از پارکینگ زده به ماشینش، سپرش رو داغون کرده و اصلا هم به روی خودش نیاورده. که عجب زمونه ی بدی شده و مردم به هم رحم نمی کنن و این جور صحبت ها! خانم همسایه که می ره، گل پسر بر می گرده و یه کم بعدش هم خانم کوچولو از خواب بیدار می شه! منم ل و خوابالو بدون حوصله ی انجام هیچ کاری روی مبل نشستم و خمیازه می کشم!چه صبح دل انگیزی!!!

478.من دوستدار زبان فارسی هستم

درخواست حذف این مطلب
یکی از موارد آزار دهنده و گاهی تعجب برانگیز برای من دیدن غلط های املایی افراد تحصیل کرده اس، خصوصا در مورد کلمات رایج و دم دستی! اصلا نمی تونم بفهمم ی که حداقل دوازده سال توی مدرسه و با حجم بالایی از کتاب های درسی تحصیل کرده چرا باید غلط املایی داشته باشه؟! حالا ایی که هم رفتن دیگه هیچی! قدیم ها که وبلاگستان پر رونق بود بین وبلاگ نویس ها زیاد می دیدم که کلمات رو اشتباه بنویسن و از اون جایی که بنده خیلی نسبت به زبان و ادبیات فارسی احساس مسئولیت می کنم، معمولا می رفتم شکل درست املای اون کلمه رو تو بخش نظرات براشون می نوشتم!از وقتی هم که این شبکه های اجتماعی باب شده، اوضاع بسیار اب شده. این حجم بالای اشتباهات نگارشی واقعا کلافه ام می کنه.یک بار توی یکی از مهونی های دوستانه مون حرف همین مساله شد و من با جدیت تمام گفتم :«غلط املایی داشتن نشونه ی کم سوادیه و برای یه آدم درس خونده خیلی زشته که اشتباه بنویسه و اصلا یه جورایی بی کلاسیه!» حالا درسته که باعث شد کلی سر به سرم بذارن و به این حساسیتم بخندن، اما بعد از اون دیدم خیلی تو چت های گروه تلگراممون دقت می کنن درست بنویسن، اگر املای یه کلمه رو ندونن سؤال می کنن و یه موقع هم که ی چیزی رو غلط بنویسه سریع بهش تذکر می دن و می گن بدو تا گُلی نیومده دعوات کنه درستش کن!!! جای امیدواری داره واقعا!
ب تلویزیون رو روشن که خندوانه ببینم. فکر می مرحله ی بعدی مسابقه ی خنداننده شو باشه و وقتی دیدم مسابقه ای در کار نیست یه کم حالم گرفته شد. اما وقتی مهمون برنامه اومد گل از گلم شکفت! چون ایشون ی نبودن جز دبیر انجمن نگارش و درست نویسی و من با دقت تمام حرفاشون رو گوش ! جالب ترین بخش صحبت هاشون این بود که تعداد واژگان مورد استفاده ی مردم امروز خیلی کم شده. فردوسی تو شاهنامه که سعی کرده با کلمات فارسی باشه، از نُه هزار واژه استفاده کرده اما طبق تحقیقاتی که شده امروزه ما فقط از هفتصد واژه استفاده می کنیم، مجری های تلویزیون هم فقط از دویست و بیست واژه! در واقع ما خیلی کلمه بلدیم اما تو گفتگوهامون ازشون استفاده نمی کنیم! و مسأله ی دردناک دیگه این که با وجود تلاش ها و تذکرات بسیار انجمن ویرایش و درست نویسی به صدا و سیما و رسانه های دیگه، ی بهشون توجه نمی کنه!
حالا قرار شده یه کمپینی به نام «من دوستدار زبان فارسی هستم» راه بیافته و یه لوگو هم براش طراحی بشه که مردم تو اینستاگرام به اشتراک بذارن. امیدوارم این جوری درست نوشتن مد بشه تا حداقل مردم به خاطر مد بودنش بهش توجه کنن و یه مقدار از این حجم فاجعه بار غلط نویسی ها کم بشه ان شاالله تعالی!!!

478.من دوستدار زبان فارسی هستم

درخواست حذف این مطلب
یکی از موارد آزار دهنده و گاهی تعجب برانگیز برای من دیدن غلط های املایی افراد تحصیل کرده اس، خصوصا در مورد کلمات رایج و دم دستی! اصلا نمی تونم بفهمم ی که حداقل دوازده سال توی مدرسه و با حجم بالایی از کتاب های درسی تحصیل کرده چرا باید غلط املایی داشته باشه؟! حالا ایی که هم رفتن دیگه هیچی! قدیم ها که وبلاگستان پر رونق بود بین وبلاگ نویس ها زیاد می دیدم که کلمات رو اشتباه بنویسن و از اون جایی که بنده خیلی نسبت به زبان و ادبیات فارسی احساس مسئولیت می کنم، معمولا می رفتم شکل درست املای اون کلمه رو تو بخش نظرات براشون می نوشتم!از وقتی هم که این شبکه های اجتماعی باب شده، اوضاع بسیار اب شده. این قدر حجم اشتباهات نگارشی بالاس که گاهی کلافه می شم اصلا!یک بار توی یکی از مهونی های دوستانه مون حرف همین مساله شد و من با جدیت تمام گفتم :«غلط املایی داشتن نشونه ی کم سوادیه و برای یه آدم درس خونده خیلی زشته که اشتباه بنویسه و اصلا یه جورایی بی کلاسیه!» حالا درسته که باعث شد کلی سر به سرم بذارن و به این حساسیتم بخندن، اما بعد از اون دیدم خیلی تو چت های گروه تلگراممون دقت می کنن درست بنویسن، اگر املای یه کلمه رو ندونن سؤال می کنن و یه موقع هم که ی چیزی رو غلط بنویسه سریع بهش تذکر می دن و می گن بدو تا گُلی نیومده دعوات کنه درستش کن!!! جای امیدواری داره واقعا!
ب تلویزیون رو روشن که خندوانه ببینم. فکر می مرحله ی بعدی مسابقه ی خنداننده شو باشه و وقتی دیدم مسابقه ای در کار نیست یه کم حالم گرفته شد. اما وقتی مهمون برنامه اومد گل از گلم شکفت! چون ایشون ی نبودن جز دبیر انجمن نگارش و درست نویسی و من با دقت تمام حرفاشون رو گوش ! جالب ترین بخش صحبت هاشون این بود که تعداد واژگان مورد استفاده ی مردم امروز خیلی کم شده. فردوسی تو شاهنامه که سعی کرده با کلمات فارسی باشه، از نُه هزار واژه استفاده کرده اما طبق تحقیقاتی که شده امروزه ما فقط از هفتصد واژه استفاده می کنیم، مجری های تلویزیون هم فقط از دویست و بیست واژه! در واقع ما خیلی کلمه بلدیم اما تو گفتگوهامون ازشون استفاده نمی کنیم! و مسأله ی دردناک دیگه این که با وجود تلاش ها و تذکرات بسیار انجمن ویرایش و درست نویسی به صدا و سیما و رسانه های دیگه در این مورد، ی بهشون توجه نمی کنه!
حالا قرار شده یه کمپینی به نام «من دوستدار زبان فارسی هستم» راه بیافته و یه لوگو هم براش طراحی بشه که مردم تو اینستاگرام به اشتراک بذارن. امیدوارم این جوری درست نوشتن مد بشه تا حداقل مردم به خاطر مد بودنش بهش توجه کنن و یه مقدار از این حجم فاجعه بار غلط نویسی ها کم بشه ان شاالله تعالی!!!

478.من دوستدار زبان فارسی هستم

درخواست حذف این مطلب
یکی از موارد آزار دهنده و گاهی تعجب برانگیز برای من دیدن غلط های املایی افراد تحصیل کرده اس، خصوصا در مورد کلمات رایج و دم دستی! اصلا نمی تونم بفهمم ی که حداقل دوازده سال توی مدرسه و با حجم بالایی از کتاب های درسی تحصیل کرده چرا باید غلط املایی داشته باشه؟! حالا ایی که هم رفتن دیگه هیچی! قدیم ها که وبلاگستان پر رونق بود بین وبلاگ نویس ها زیاد می دیدم که کلمات رو اشتباه بنویسن و از اون جایی که بنده خیلی نسبت به زبان و ادبیات فارسی احساس مسئولیت می کنم، معمولا می رفتم شکل درست املای اون کلمه رو تو بخش نظرات براشون می نوشتم!از وقتی هم که این شبکه های اجتماعی باب شده، اوضاع بسیار اب شده. این قدر حجم اشتباهات نگارشی بالاس که گاهی کلافه می شم اصلا!یک بار توی یکی ا مهونی های دوستانه مون حرف همین مساله شد و من با جدیت تمام گفتم :«غلط املایی داشتن نشونه ی کم سوادیه و برای یه آدم درس خونده خیلی زشته که اشتباه بنویسه و اصلا یه جورایی بی کلاسیه!» حالا درسته که باعث شد کلی سر به سرم بذارن و به این حساسیتم بخندن، اما بعد از اون دیدم خیلی تو چت های گروه تلگراممون دقت می کنن درست بنویسن، اگر املای یه کلمه رو ندونن سؤال می کنن و یه موقع هم که ی چیزی رو غلط بنویسه سریع بهش تذکر می دن و می گن بدو تا گُلی نیومده دعوات کنه درستش کن!!! جای امیدواری داره واقعا!
ب تلویزیون رو روشن که خندوانه ببینم. فکر می مرحله ی بعدی مسابقه ی خنداننده برتره. وقتی دیدم مسابقه ای در کار نیست یه کم حالم گرفته شد، اما وقتی مهمون برنامه اومد گل از گلم شکفت! چون ایشون ی نبودن جز دبیر انجمن نگارش و درست نویسی و من با دقت تمام حرفاشون رو گوش ! جالب ترین بخش صحبت هاشون این بود که تعداد واژگان مورد استفاده ی مردم امروز خیلی کم شده. فردوسی تو شاهنامه که سعی کرده با کلمات فارسی باشه، از نُه هزار واژه استفاده کرده اما طبق تحقیقاتی که شده امروزه ما فقط از هفتصد واژه استفاده می کنیم، مجری های تلویزیون هم فقط از دویست و بیست واژه! در واقع ما خیلی کلمه بلدیم اما تو گفتگوهامون ازشون استفاده نمی کنیم! و مسأله ی دردناک دیگه این که با وجود تلاش ها و تذکرات بسیار انجمن ویرایش و درست نویسی به صدا و سیما و رسانه های دیگه در این مورد، ی بهشون توجه نمی کنه!
حالا قرار شده یه کمپینی به نام «من دوستدار زبان فارسی هستم» راه بیافته و یه لوگو هم براش طراحی بشه که مردم تو اینستاگرام به اشتراک بذارن. امیدوارم این جوری درست نوشتن مد بشه تا حد اقل مردم به خاطر مد بودنش بهش توجه کنن و یه مقدار از این حجم فاجعه بار غلط نویسی ها کم بشه ان شاالله تعالی!!!

477.پیر نشی جوون

درخواست حذف این مطلب
فایده ی دعایی که قدیمیا واسه جوونا می رو درست نمی فهمم: «پیر شی جوون!» اصلا خاصیت پیر شدن چیه؟! هزار جور درد و ناراحتی، آ ایمر، زمین گیری، محتاج دیگران شدن و گاهی هم منفور و فراموش شدن ... شایدم پیر شدنای قدیم فرق داشت با حالا، قطعا فرق داشت!این مدل پیر شدن های امروزی رو نمی خوام. این که مثل مامان بزر مرحوم شازده و مامان بزرگ پدری خودم سالای آ عمرم زمین گیر بشم و واسه کوچکترین و شخصی ترین کارهام محتاج دیگران. امروز رفته بودیم دیدن مامان بزرگ.چند روز پیش یه عمل جراحی داشت و حالا بی حال و پف کرده افتاده بود روی تخت. اون اوایل که زمین گیر شده بود هر وقت می رفتم دیدنش، می گفت دعا کنین خدا زودتر منو ببره. من هر بار می گفتم دور از جونتون، ولی ته دلم به زنی که یه زمانی مظهر اقتدار و استقلال بود و همه ازش حساب می بردن، حق می دادم نخواد تو وضعیتی باشه که حتی نتونه بره دستشویی و مجبور باشه با اون همه وسواس نجس پاکی که قبلش داشت تن بده به پوشک شدن...
آقا جون هم تو اتاق کناری خواب بود، خیلی لاغر و ضعیف شده و این چند بار آ ی که رفتم خونه شون همیشه خواب بوده و منو ندیده، هرچند فرق زیادی هم به حالش نداره چون معمولا نمی شناسدم و من هر بار با شوخی و خنده براش توضیح می دم که دختر سومین پسرشم و نوه هفتمش! آقاجون هم می خنده و حرفامو تکرار می کنه و من نمی فهمم که بالا ه شناخته یا نه. هر وقت که بچه ها رو می برم پارک و یه پدربزرگ با حوصله می بینم که دست نوه شو گرفته و آورده پارک، یاد بچگی هام می کنم که آقاجون نُه تا نوه شو راه می وانداخت و می برد پارک. کلی پیاده می رفتیم، تو راه برامون شعر می خوند و از تو جیب همیشه پر از خوراکیش بهمون آجیل و شکلات می داد. همه مونو سوار چرخ و فلک می کرد و واسه مون بستنی می ید. چه حوصله ای...
واقعا خاصیت این دعا چی: «پیر شی جوون»؟؟؟

477.پیر نشی جوون

درخواست حذف این مطلب
فایده ی دعایی که قدیمیا واسه جوونا می رو درست نمی فهمم: «پیر شی جوون!» اصلا خاصیت پیر شدن چیه؟! هزار جور درد و ناراحتی، آ ایمر، زمین گیری، محتاج دیگران شدن و گاهی هم منفور و فراموش شدن ... شایدم پیر شدنای قدیم فرق داشت با حالا، قطعا فرق داشت!این مدل پیر شدن های امروزی رو نمی خوام. این که مثل مامان بزر مرحوم شازده و مامان بزرگ پدری خودم سالای آ عمرم زمین گیر بشم و واسه کوچکترین و شخصی ترین کارهام محتاج دیگران. امروز رفته بودیم دیدن مامان بزرگ.چند روز پیش یه عمل جراحی داشت و حالا بی حال و پف کرده افتاده بود روی تخت. اون اوایل که زمین گیر شده بود هر وقت می رفتم دیدنش، می گفت دعا کنین خدا زودتر منو ببره. من هر بار می گفتم دور از جونتون، ولی ته دلم به زنی که یه زمانی مظهر اقتدار و استقلال بود و همه ازش حساب می بردن، حق می دادم نخواد تو وضعیتی باشه که حتی نتونه بره دستشویی و مجبور باشه با اون همه وسواس نجس پاکی که قبلش داشت تن بده به پوشک شدن...
آقا جون هم تو اتاق کناری خواب بود، خیلی لاغر و ضعیف شده و این چند بار آ ی که رفتم خونه شون همیشه خواب بوده و منو ندیده، هرچند فرق زیادی هم به حالش نداره چون معمولا نمی شناسدم و من هر بار با شوخی و خنده براش توضیح می دم که دختر سومین پسرشم و نوه هفتمش! آقاجون هم می خنده و حرفامو تکرار می کنه و من نمی فهمم که بالا ه شناخته یا نه. هر وقت که بچه ها رو می برم پارک و یه پدربزرگ با حوصله می بینم که دست نوه شو گرفته و آورده پارک، یاد بچگی هام می کنم که آقاجون دست نه تا نوه شو می گرفت و کلی پیاده می رفتیم تا پارک. تو راه برامون شعر می خوند و از تو جیب همیشه پر از خوراکیش بهمون آجیل و شکلات می داد. همه مونو سوار چرخ و فلک می کرد و واسه مون بستنی می ید. چه حوصله ای...
واقعا خاصیت این دعا چی: «پیر شی جوون»؟؟؟

474. بی نت، با کتاب

درخواست حذف این مطلب
ده روزی اینترنت نداشتم و در نتیجه کلی کتاب خوندم! دو جلد کت که تازه امانت گرفته بودم و دو تا هم از اونایی که چند ماه پیشم بود و فرصت خوندنشون رو پیدا نکرده بودم. تمام این کتاب ها به طرز خوشایندی جالب و جذاب بودن و باهاشون انگار به گوشه و کنار دنیا سفر . با «کشتن مرغ مینا» به و تبعیضات نژادی بین سیاه پوست ها و سفیدها، با «ادواردو» به ایتالیا و مافیای قدرتش و با «زخم داوود» به فلسطین و دنیای رنج و درد مردمش. این آ ی رو بیشتر از همه دوست داشتم و با این که اولش فکر می شاید حوصله سر بر باشه، اما با وجود تلخ و غمناک بودنش خیلی جذبم کرد و دو روزه تمومش . نویسنده ی کتاب یه مهاجر فلسطینیه و داستان چند نسل از یک خانواده رو در خلال و جنگ و کشتار و آوارگی ، خیلی زیبا و متفاوت از تصویر ذهنی ما روایت و خواننده رو با تاریخ معاصر فلسطین و شیوه ی خاص زندگی مردمش آشنا می کنه.
بدون اینترنت بودن هم عالمی داره ها! اصلا باید هر از گاهی یه هفته رو برای خودمون به عنوان هفته ی بی نت اعلام کنیم و به زندگی عادی_ همون که تا چند سال پیش داشتیم! _ برگردیم.

474. بی نت، با کتاب

درخواست حذف این مطلب
ده روزی اینترنت نداشتم و در نتیجه کلی کتاب خوندم! دو جلد کت که تازه امانت گرفته بودم و دو تا هم از اونایی که چند ماه پیشم بود و فرصت خوندنشون رو پیدا نکرده بودم. تمام این کتاب ها به طرز خوشایندی جالب و جذاب بودن و باهاشون انگار به گوشه و کنار دنیا سفر . با «کشتن مرغ مینا» به و تبعیضات نژادی بین سیاه پوست ها و سفیدها، با «ادواردو» به ایتالیا و مافیای قدرتش و با «زخم داوود» به فلسطین و دنیای رنج و درد مردمش. این آ ی رو بیشتر از همه دوست داشتم و با این که اولش فکر می اعصاب د کن و حوصله سر بر باشه، اما خیلی جذبم کرد و دو روزه تمومش . نویسنده ی کتاب یه مهاجر فلسطینیه و داستان چند نسل از یک خانواده رو در خلال و جنگ و کشتار و آوارگی ، خیلی زیبا و روون روایت و خواننده رو با تاریخ معاصر فلسطین و شیوه خاص زندگی مردمش آشنا می کنه.
بدون اینترنت بودن هم عالمی داره ها! اصلا باید هر از گاهی یه هفته رو برای خودمون به عنوان هفته ی بی نت اعلام کنیم و به زندگی عادی_ همون که تا چند سال پیش داشتیم! _ برگردیم.

472.خداحافظ ای ماه خوب خدا

درخواست حذف این مطلب
نزدیک آ ین افطار ماه مبارکه. ماه پر از آرامش مهمونی خدا. یکی از بهترین و شیرین ترین رمضان های عمرم.کاش با تموم شدن این ماه حال خوبم تموم نشه. کاش بشه از تو بغلت بیرون نرم، کاش دستاتو سفت و محکم دورم حلقه کنی و نذاری دوباره ازت دور بشم مهربون خدا...

471. کمدی درام

درخواست حذف این مطلب
اون شب که مهمون داشتیم، بعد جمع سفره یکی پیشنهاد داد جشن عقدم رو بذارم ببینیم. آقایون تو هال مشغول بازی با پلی استیشن شدن، ما خانوما هم رفتیم تو اتاق دیدیم.اون وقت این جشن عقد چهارده سال پیش من، یه چیزی بود تو مایه های کمدی! هزار تا چیز خنده دار از توش درمی اومد. از قیافه های بچه سال من و شازده و تیپ و اداهای داداشامون که اون موقع خیلی کوچیک بودن بگیر تا اون فرق زیگراگی اکلیل دار و مژه های نگین دار من که اون زمان آ ین مد روز بود! این قدر خندیدم که اشکام در اومده بود! مدل می هم که خودش یه داستان خنده دار دیگه بود!
اما که جلوتر رفت جای خندیدن دلم گرفت. با دیدن پیر شدن مامان و بابا، دیدن مامان بزرگ و آقاجون که اون موقع سالم و روپا بودن و حالا چند ساله زمین گیرن و گوشه ی خونه.فکر شاید یه سال هایی بیان که اصلا دیگه دوست نداشته باشم این رو ببینم. اگر عزیزانم که تو خوش تیپ و سر حالن، دیگه بینمون نباشن....

خداحافظ ای ماه خوب خدا

درخواست حذف این مطلب
نزدیک آ ین افطار ماه مبارکه. ماه پر از آرامش مهمونی خدا. یکی از بهترین و شیرین ترین رمضان های عمرم.کاش با تموم شدن این ماه حال خوبم تموم نشه. کاش بشه از تو بغلت بیرون نرم، کاش دستاتو سفت و محکم دورم حلقه کنی و نذاری دوباره ازت دور بشم مهربون خدا...

470. افطاری

درخواست حذف این مطلب
مهمان داریم! اولین و آ ین مهمانی افطار امسالمون. خونه تمیز و مرتبه. مبل ها جا به جا شده تا جا برای سفره انداختن باز باشه، طرف ها آماده روی میزه، بوی هل و گلاب حلوا پیچیده توی خونه و من کرده و تمیز نشستم منتظر اومدن مامان که معمولا موقع مهمونی های افطارم زودتر از بقیه میاد، فقط موقع مهمونی ها و نه هیچ وقت یه دفعه ای و همین جوری و کلی خوشحالم! این که عاشق مهمونی به کنار، مهمونی افطار رو یه جور دیگه دوست دارم که سفره باید سر وقت چیده شده باشه و مهمونا تقریبا هم زمان می رسن و سر سفره همه به هم می گن قبول باشه!مهمونی های افطارم رو همیشه سعی می کنم نسبتا ساده برگزار کنم. بدون دنگ و فنگ های اضافه و چندین مدل غذای رنگ به رنگ. مهمونی دادن ها سخت و کم شده، خودمون باید سعی کنیم ساده بگیریم و بیشتر از دور هم بودن لذت ببریم.

471. کمدی درام

درخواست حذف این مطلب
اون شب که مهمون داشتیم، بعد جمع سفره یکی پیشنهاد داد جشن عقدم رو بذارم ببینیم. آقایون تو هال مشغول بازی با پلی استیشن شدن، ما خانوما هم رفتیم تو اتاق دیدیم.اون وقت این جشن عقد چهارده سال پیش من، یه چیزی شد تو مایه های کمدی! هزار تا چیز خنده دار از توش درمی اومد. از قیافه های بچه سال من و شازده و تیپ و اداهای داداشامون که اون موقع خیلی کوچیک بودن بگیر تا اون فرق زیگراگی اکلیل دار و مژه های نگین دار من که اون زمان آ ین مد روز بود! این قدر خندیدم که اشکام در اومده بود! مدل می هم که خودش یه داستان خنده دار دیگه بود!
اما که جلوتر رفت جای خندیدن دلم گرفت. با دیدن پیر شدن مامان و بابا، دیدن مامان بزرگ و آقاجون که اون موقع سالم و روپا بودن و حالا چند ساله زمین گیرن و گوشه ی خونه.فکر شاید یه سال هایی بیان که اصلا دیگه دوست نداشته باشم این رو ببینم. اگر عزیزانم که تو خوش تیپ و سر حالن، دیگه بینمون نباشن....

469. هذا من فضل ربی

درخواست حذف این مطلب
بزرگواری توصیه می هر وقت به خاطر استعدادی، امکاناتی، کار خیری و کلا هر چیز خوبی که تو زندگی تون هست احساس خوشایندی بهتون دست داد، بگین «هذا من فضل ربّی» (این از فضل پروردگار من است) یعنی سریع متوجه صاحب و دهنده ی این نعمت بشیم تا هم شکرگزاری مون بیشتر بشه و هم دچار غرور و تکبر نشیم.این برای من یکی از بهترین و مهم ترین توصیه هایی بود که تا به حال شنیدم. اگر بهش دقیق بشم جا داره که روزی چندین بار به عناوین مختلف با خودم تکرارش کنم و چه قدر هم که قابلیت خوب حال آدم رو داره...
+تو این عزیز ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنید.


470. افطاری

درخواست حذف این مطلب


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

469. هذا من فضل ربی

درخواست حذف این مطلب
یه بزرگواری توصیه می هر وقت به خاطر استعدادی، امکاناتی، کار خیری و کلا هر چیز خوبی که تو زندگی تون هست احساس خوشایندی بهتون دست داد، بگین «هذا من فضل ربّی» (این از فضل پروردگار من است) یعنی سریع متوجه صاحب و دهنده ی این نعمت بشیم تا هم شکرگزاری مون بیشتر بشه و هم دچار غرور و تکبر نشیم.این برای من یکی از بهترین و مهم ترین توصیه هایی بود که تا به حال شنیدم. اگر بهش دقیق بشم جا داره که روزی چندین بار به عناوین مختلف با خودم تکرارش کنم و چه قدر هم که قابلیت خوب حال آدم رو داره...
+تو این عزیز ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنید.


468. حلوا می پزم باقلوا!

درخواست حذف این مطلب
اعتراف می کنم با داشتن سی و سه سال سن و کلی ادعای کدبانوگری و با وجود علاقه فراوان به حلوا و تلاش های بسیاری که در زمینه طبخش داشتم، تا قبل از این هر بار حلوا درست کرده بودم اب از کار دراومده بود. یا شل شده بود یا سفت یا گوله گوله و یا خمیری!با این که چندین بار کنار دست مامانی که حلواهای خوبی می پزه، مراحل پخت حلوا رو عملی آموزش دیده بودم و کلی تو سایت های معروف آشپزی دستورات و شیوه های طبخ حلوا رو بررسی کرده بودم، حلواهایی که می پختم هیچ جوره خوب از کار درنمی اومد و من کلی از این بابت احساس ضعف می !اما ماه رمضان امسال نیت هر جوری شده یاد بگیرم یه حلوای به درد بخور درست کنم. دیگه از پخت کیک و شیرینی که مدتیه مهارتم توش بالا رفته در حدی که کیک آ ین تولدهای خودم و شازده رو هم درست ، سخت تر نیست!همون اوایل ماه مبارک تو یکی از پیج های معروف آشپزی اینستاگرام دستور یه حلوای زعفرونی خوش آب و رنگ رو دیدم و ذخیره اش . ولی با توجه به سابقه نادرخشانم، هی دل دل که آیا درستش م آیا درستش نکنم! بالا ه با توجه به این که تجربه بهم نشون داده بود دستورات صفحات آشپزی اینستاگرام قابل اعتمادتر از سایت های آشپزی هستن، دل رو به دریا زدم و با گفتن بسم الله و فرستادن انرژی مثبت رفتم تو کار پختن حلوا واسه افطار.و نمی تونم بگم چه قدر دچار ذوق و شعف شدم وقتی آ کار دیدم حلوام تو تابه از این طرف به اون طرف قِل می خوره و بعد وقتی رضایت جناب شازده ی سخت پسند رو از طعمش دیدم!از اون روز چند بار دیگه هم حلوا درست و طبق تجربه کمی هم در دستور اصلی دخل و تصرف تا به نتیجه دلخواه تر برسم.برای امروز هم که افطار منزل مامان جان دعوتیم تصمیم دارم یه دیس بزرگ حلوا درست کنم و ببرم. چون مامانم هم مثل خودم عاشق حلواس ولی بلد نیست بپزه!
فقط خدا رحم کنه که با این حجم حلواپزی و حلواخوری در کنار خوردن زولبیا و بامیه، تا آ ماه رمضان چه بر سر وزن و هیکلم خواهد آمد!!!

+ دستور حلوا در این جا:https://www.instagram.com/p/buj1kpcf2gl/

469. هذا من فضل ربی

درخواست حذف این مطلب
یه بزرگواری توصیه می هر وقت به خاطر استعدادی، امکاناتی، کار خیری و کلا هر چیز خوبی که تو زندگی تون هست احساس خوشایندی بهتون دست داد، بگین «هذا من فضل ربّی» (این از فضل پروردگار من است) یعنی سریع متوجه صاحب و دهنده ی این نعمت بشیم تا هم شکرگزاری مون بیشتر بشه و هم دچار غرور و تکبر نشیم.این برای من یکی از بهترین و مهم ترین توصیه هایی بود که تا به حال شنیدم. اگر بهش دقیق بشم جا داره که روزی چندین بار به عناوین مختلف این عبارت قرآنی رو با خودم تکرار کنم و چه قدر هم که قابلیت خوب حال آدم رو داره...
+تو این عزیز ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنید.